شاهزاده آدریانشاهزاده آدریان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره

آدریان شاهزاده کوچولوی مامان بابا

سومین سفرنامه

کپلکم سومین سفرت رو به شیراز رفتی. 92.9.28 به همراه بابایی و پدرجون و مادرجون به سمت شیراز راهی شدیم،مسافت تا شیراز خیلیه و من نگران تو بودم که نکنه خسته بشی خداروشکر اذیت نشدی ولی من بازم از اینکه با ماشین رفتیم کلافه شدم و قول دادم که با ماشین برنگردم. رسیدیم اصفهان و برای نهار رفتیم رستوران،تو توی کریر بودی و گذاشتیمت روی چندتا صندلی،مشغول غذا خوردن بودیم که تو از بس پا کوبیدی ،یکدفعه کریرت کج شدبه موقع گرفتمت و خداروشکر اتفاقی نیوفتاد،ولی من مردم تورو بغل کردم و زدم زیر گریه حالم بدجوری خراب شد،اگه تو خدایی نکرده افتاده بودی....باید چیکار میکردم.. بماند که همه کلی بخاطره این حرکتم بهم خندیدن و پدرجون به شوخی گفت مگه بچه اولته که هو...
14 دی 1392

عقیقه

شاهزاده جونم.مامانی روزی که بدنیا اومدی برات گوسفند قربانی کردیم و قرار بود یه گوسفند هم برای سلامتیت عقیقه کنیم و بدیم شیر خوارگاه اما انقدر بابات امروز و فردا کرد که بالاخره جمعه 9.22 برات عقیقه کردیم. انشاالله خدا قبول کنه و شما همیشه سلامت باشی گلکم.
24 آذر 1392

5 ماهگی و 5 سالگی

امروز پنجمین سالگرد عقد من و بابایی هستش که با پنجمین ماهگرد تو یکی شد. ببین چقدر قشنگه تو پنج ماهه شدی و من بابایی پنج ساله. اون روز رو فراموش نمیکنم،چه بله ی شیرینی بود که گفتم و پنج سال گذشت و هنوز یاد اون روز برام شیرینه شیرینه.ولی حالا پنج ماهه که این شیرینی به اوج رسیده. گل گلدون امشب رو به یاد اون روز قراره بریم بیرون و یه جشن کوچولو بگیریم که امسال یه پسر کوچولوی خوشمزه هم همراهمونه که قراره این جشن کوچولو رو باشکوه کنه..  
19 آذر 1392

5 ماهگی

تربچه خان 5 ماهه شدی پنجمین ماهگردت رو کنار باباجون،مامان جون و مادر جون جشن گرفتیم.قرار شد کیک این ماه رو خودم درست کنم ولی بعد از شکستن ظرف خامه کف اشپزخونه ودردسره تمیز کردنش،مامان جون گفت خواهشا ماهه بعد دوباره کیک از بیرون بگیر......(   ) ولی با این اوصاف کیک بدی نشد و همه از طعمش راضی بودن.         ...
19 آذر 1392

پهلوان

عشق مامانی سرماخوردگیت هنوز خوب نشده تازه بشدت سرفه میکنی و انگار دارن گلوی منو محکم فشار میدن. امروز بردمت دکتر ،گفت ریه هات پاکه و چرکی نیست و ربطی به سرماخوردگی نداره،سرفه هات بخاطره حساسیته  قد و وزنت  و گرفت و گفت ماشاالله پسرت پهلووونه.حسابی خندم گرفته بود اخه هر دفعه میرفتم میگفت اضافه وزن داری،ولی این بار گفت  از نظر قد و  وزن عالیه.     خلاصه از این به بعد باید صدات کرد شاهزاده پهلوووونه مامانی                           ...
17 آذر 1392

یکی یه دونه

بستنی قیفی    آقای خوشمزه تو خودت بگو من باید باهات چیکار کنم.   سبزی پلو   باقالی پلو با ماهیچه،دیگه می خوام بخورمت انقدر که بانمکی،گلدونه ی من.     وای دیونم کر دی.   تازگی یاد گرفتی پاهاتو با دستات می گیری،نمی دونی چقدر ملوس تر میشی .   امروز صبح کنارم خوابیده بودی یکدفعه تو خواب برای اولین بار قهقهه زدی، 6 متر پریدم و تو همچنان بلند می خندیدی. بابایی برات cd کلیله و دمنه 2 و مرزبان نامه رو گرفته،ولی تو همچنان روی cd کلیله دمنه ی 1 موندی و هر چی برات میزاریم خوشت نمیاد. مامانی روزها فقط دلت میخواد بغل باشی یه وقتایی احساس می کنم دستم کبود شده،دوست ندارم برات زیاد cd بزارم...
12 آذر 1392